گاهي به باران حسودي مي كنم كه بي پروا با آغوش گونه هايت عشقبازي مي كند...چقدر دوست داشتم تمام دلتنگيهاي اين روزها را با کسي تقسيم مي کردم، و يا کسي بود براي گوش دادن و درد دل کردن، بماند که آنقدر فاصله زياد شده که هر چي صدا ميزنم گويا صدايم را نه تو مي شنوي و نه هيچ کس ديگر ...! هر کس روزنه اي است به سوي خداوند، اگر اندوه ناک شود، اگر به شدت اندوه ناک شود البته خدا هم به حال اهل ايمان داناست و هم از درون منافقان آگاه است
اتاق تنهايي من غار كوچكي ست كه پنجره ي آن، تا انتهاي بهشت باز مي شود چشمه اي از نور ايمان در عمق وجودش جريان دارد و من، در كنار اين چشمه و پنجره،آواز مي خوانم من، با آب چشمه وضو مي گيرم، و در انتهاي غار نماز عشق ميخوانم و در تمام درونم باوريست از مهرباني تو و بزرگي تو كه هر روز انگشتان خسته ي مرا كه به سوي تو بلند مي شود محكمتر مي كشد تا حتي بادهاي سرگردان هم نتواند اميد را در لابه لاي واژه هاي مبهم انگشتانم دور كنند ...وقتي در شب راه ميرفتم و در جستجوي پناهگاه گرمي بودم از كنارم گذشت..گفتم : "هي نگاه كن! روي مژه هايت دانه هاي برف ريخته است" و او گفت: "اين برف نيست، پرهاي بالشي است كه خدا در آسمان تكانده است..." تا برفي را فوت كند و ما هر دو خنديديم... كتاب خوندن ديگه شده جزء واجبات زندگيم، اگه يه شب نخونم يه حس كمبود توي وجودم پيدا ميشه، الان هم دارم كتاب ترلان – فريبا وفي رو ميخونم گرچه قبلا كتاب پرنده من رو از اين خانم خوندم، قلم توانايي دارن توي به تصوير كشيدن كلمات و واژه ها، از اون قلمهاي كه من خوشم مياد. بعد به چشمانش نگاه كردم و ديدم كه چشمانش، گرمترين پناهگاه جهان است....فعلا دارم "با دل خونین، لب خندان" میارم "همچو جام"!... اما خدا رحم کنه به اون وقتی که آیم "چو چنگ اندر خروش"!!ظاهرم نشون نمی ده، خوب ... نمی دونم! می خندم الکی! ... داشتم می نوشتم "تو هم"، بعد متوجه شدم که "تو هم" رو می شه "توهّم" هم خوند... پس، تو هم تبدیل می شی به توهّم!!!فکر می کردم خوب شده، فکر می کردم یادم رفته، فکر می کردم تموم شد و رفت ...حالا می فهمم که اشتباه بود .بعضی زخما هیچ وقت خوب نمی شن، هیچ وقت !مزمن می شن، اما عادی نمی شن ...نه عزیزم !وقتی بغض نذاره دیگه ادامه بدی، وقتی مجبور شی بدو بدو بری تو دستشویی تا کسی اشکتو نبینه، وقتی هزار بار توی یه دستشویی یک و نیم در دو متر دور خودت بچرخی و سرتو به دیوار تکیه بدی و شیر آب رو باز کنی تا صدای گریه ت بیرون نره، وقتی فقط دلت بخواد یکی بغلت کنه و تا جایی که می تونه از اونجا دورت کنه، این قدر دور که حتی تصویرش هم تو ذهنت نمونه، وقتی صدات تو هر کلمه بلرزه و تو دلت هی به خودت بگی که وقتی حس کنی همه ی قدرتت ته کشیده، وقتی حس کنی داری فرو می ریزی، داری تموم می شی، داری له می شی، می فهمی زخمی که خیال می کردی خوب شده، تازه سر باز کرده، می فهمی که چیزی تو عمق جریان داشته که تو ندیدی، می فهمی که : "نه، الان گریه نکن لطفا!"،...نه عزیزم !نه !دیگه خودمو گول نمی زنم، هیچ وقت خوب نمی شم، هیچ وقت عادت نمی کنم، هیچ وقت یادم نمی ره، هیچ وقت، هیچ وقت ...هفتم
. تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست!! |