امروز من گیج بودم و تو مثل همیشه...شده بودی مثل اون وقتهات...نمی دونم...شاید تو هم می خوای وانمود کنی که چیزی نشده... که هیچی عوض نشده... شایدم واقعا همینطور باشه... اما اون لکی رو که اون گوشهء دلم افتاده چیکارش کنم؟... دلم می خواد با تو همیشه همه چی برق بزنه، زلال و صاف و صیقلی... اما تا مي خواد يه خورده همه چيز جمع و جور بشه باز يه اتفاق ديگه...امروز باز هم نشد يعني حس اينكه یه چیزایی عوض شده داره خفم مي كنه ...
چشمات بهم خندید و دلم قرص شد
چه قدر عشق درکوله گذاشتیم و چه قدر بار ایمان برداشتیم از مهر چی؟ آیا از مهر هم کیسه ای پر کردیم از کمک کردن از دلی رو بدست اوردن از نیایش از غرق شدن در دریای پاک و اروم لطف خدا از نماز از دعا چه قدر بار من و تو سنگین است بیا اصلا یه کار دیگه کنیم بیا هر چی داریم بذاریم زمین بیا خودمون بریم بیا با تمام وجودمون بریم بذار عشق و ایمانی رو که می بریم همون عشق و ایمانی باشه که توی پوست و استخونمونه بیا با همین دستهای خالی با همین پاهای برهنه با همین احساس بریم.....نذار رفتار و حر کاتمون بویی از گناه بده ودر آینه وجودمون لکه ایی از دلهره و ترس باشه.....
اون مسافر هم رفت یعنی بهتر بگم اون دو مسافر هم رفتن رفتن بهشت رفتن به یک سرزمین جاودانه سرزمینی که دیگه هیچ مسافرتی بعدش نیست رفتن به آخرین جاده اونها رفتن و من و تو ماندیم ....
بیا من و تو هم دستهامون رو بهم بدیم بیا به هم کمک کنیم تا دست پر بریم بیا بریم زیر بارون تا پاک پاک بشیم
بیا با هم بریم بیا با هم بریم پیش خدا .....و فریاد بزنیم که خدا ما حاضریم خدا دوستت داریم.......
چه قدر خوبه آدمها اون قدر پاک ومطمئن و آروم باشن که مرگ رو همون جاده بدونن که اونها را می بره پیش خدا .....اما نمیدونم فعلا همین قدر.........
...کاری به فلسفه افرینش ندارم این چیرهایی که نوشتم یه سری واژه بود که اومدن کنار هم انگار زلزله یه هو با لرزشش یا ترسش این همه کلمه رو ریخت رو کاغذ
زلزله اومد و دوباره خواهد امد همین و بس...پس فعلا بهتره ادامه بدیم ....