ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ تیر ۱۳۸٥  

من و عشقم حکايت غريبی داشتيم

هيچ چيز معلوم نبود ....
هوس کرد تاريکي رو ببينه ....
براي اينکه بهتر تاريکي رو ببينه چراغ رو روشن کرد ....
وقتي همه جا تاريک و تاريکي بود نديدش ! اونوقت انتظار داشت وقتي تاريکي رو نابود کرده بتونه ببيندش .... حیـــــــــــــف

کوری، دوای هر درد بی‌درمانی‌ست …

با این چشم‌ها که تو داری ! نديدن برات يه نعمت بزرگه دوست عزيز

 

آروم بودم .. هنوز اونجا بودن .. ديدنشون و بودنشون آرومم کرد .. انگار ردی از تو رو ديده باشم .
ظاهرا آروم ترم .. اما ناآرومی درونی داره لـِهم می کنه .. نمی تونم اين جوری ادامه بدم .. دلم آرامش مطلق می خواد .. بی دغدغه گی ! .. يه ذهن آزاد که به هيچی ِ هيچی فکر نکنه .. از اين همه بحران درونی خسته شدم .. کاش کمی راحتم بذارن


 
 
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٥  

 

امروز من گیج بودم و تو مثل همیشه...شده بودی مثل اون وقتهات...نمی دونم...شاید تو هم می خوای وانمود کنی که چیزی نشده... که هیچی عوض نشده... شایدم واقعا همینطور باشه... اما اون لکی رو که اون گوشهء دلم افتاده چیکارش کنم؟... دلم می خواد با تو همیشه همه چی برق بزنه، زلال و صاف و صیقلی... اما تا مي خواد يه خورده همه چيز جمع و جور بشه باز يه اتفاق ديگه...امروز باز هم نشد يعني حس اينكه یه چیزایی عوض شده داره خفم مي كنه ...

 

چشمات بهم خندید و دلم قرص شد

 

 

 

چه قدر عشق درکوله گذاشتیم و چه قدر بار ایمان برداشتیم از مهر چی؟  آیا از مهر هم کیسه ای پر کردیم از کمک کردن از دلی رو بدست اوردن از نیایش از غرق شدن در دریای پاک و اروم لطف خدا از نماز از دعا چه قدر بار من و تو سنگین است بیا اصلا یه کار دیگه کنیم بیا هر چی داریم بذاریم زمین بیا خودمون بریم بیا با تمام وجودمون بریم بذار عشق و ایمانی رو که می بریم همون عشق و ایمانی باشه که توی پوست و استخونمونه بیا با همین دستهای خالی با همین پاهای برهنه با همین احساس بریم.....نذار رفتار و حر کاتمون بویی از گناه بده ودر آینه وجودمون لکه ایی از دلهره و ترس باشه.....

اون مسافر هم رفت یعنی بهتر بگم اون دو مسافر هم رفتن رفتن بهشت رفتن به یک سرزمین جاودانه سرزمینی که دیگه هیچ مسافرتی بعدش نیست رفتن به آخرین جاده اونها رفتن و من و تو ماندیم ....

بیا من و تو هم دستهامون رو بهم بدیم بیا به هم کمک کنیم تا دست پر بریم بیا بریم زیر بارون تا پاک پاک بشیم

بیا با هم بریم بیا با هم بریم پیش خدا .....و فریاد بزنیم که خدا ما حاضریم خدا دوستت داریم.......

چه قدر خوبه آدمها اون قدر پاک ومطمئن و آروم باشن که مرگ رو همون جاده بدونن که اونها را می بره پیش خدا .....اما نمیدونم فعلا همین قدر.........

...کاری به فلسفه افرینش ندارم این چیرهایی که نوشتم یه سری واژه بود که اومدن کنار هم انگار زلزله یه هو با لرزشش یا ترسش این همه کلمه رو ریخت رو کاغذ

زلزله اومد و دوباره خواهد امد همین و بس...پس فعلا بهتره ادامه بدیم ....

 

 

 


 
 
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ تیر ۱۳۸٥  

ته دلم مي دونم که دارم دور خودم مي چرخم...همه زندگي چرخشه...اينقدر ما رو مي چرخونن مي چرخونن که دوباره برگرديم سر جاي اولمون اما اين دفه با يه ذهنيت جديد ...با يه ترس کمتر...با يه عشق عميق تر...با يه نگاه ملتمسانه تر...؛ اينقدر ما رو ميچرخونن که برسيم به نقطه اي که تازه شروع کرده بوديم و بفهميم همه چيز همونجا خلاصه شده بود و ما بيخود از خودمون فرار مي کرديم...بيشتر مشکلات مال فرار کردن ؛ از خود فرار کردن...مال اينکه جراءت نداريم رودرروي خودمون بايستيم و تو چشماي خودمون زل بزنيم و خودمونو همونجوري که هستيم با همه خوبي ها و بدي ها بپذيريم...همش مي خوايم تو يه چيز ديگه غرق بشيم که خودمونو نبينيم...
چرخيدم و چرخيدم
باز به خود رسيدم
باز به تنهايي درونم
بازم به تو رسيدم

دنيا بزرگتر از اونيه که فکر ميکني ...دنيا کوچيکتر از اونيه که مي بيني...دنيا حرفش بزرگتر از خودشه...دنيا خودش کوچيکتر از ترسهاشه...دنيا به سادگي باورهاي يک کودک ...به آساني پرواز يک پرنده...به هيچ بودن يک خواب سبک...به رنگارنگيه پرهاي طاووس ميمونه...دنيا رو دوست دارم چون مي تونم ازش استفاده کنم و دوسش ندارم چون بدجوري آدمو تو گل و لاي مي بره...چشم باز ميکني ميبيني وابسته به چيزايي شدي که آزاديتو ازت گرفتن...رها نفس کشيدن رو از يادت بردن ...در هراس دائم بودنو عادت شب و روزت کردن...و ديگه خودتم موندي که آخه براي چي اومده بودي...آقا جونم مي گفت اگه به من يه نخ وصل کني تا خدا ؛ قول ميدم تا خود خدا پرواز کنم...منم دنبال اون نخ هستم ...قول ميدم تا خود خدا بپرم...
تا خود خدا

من يه زندونی دارم . دلم نمی خواد آزادش کنم . دوست دارم سرش هزار تا بلا بيارم . زندانبان بی رحمی هم هستم . از شکنجه دادنش کيف می کنم . البته گاهی هم بهش آزادی مشروط می دم . به شرطی که دوباره زود زود برگرده زندان . ظاهرا که برگشت به زندان رو به عقوبت فرار ترجيح می ده . شايدم به زندانبانش عادت کرده . زندانبان هم به زندونيش عادت کرده ، حتی گاهی حس می کنه که زندونيش رو دوست داره . از اون بدتر گاهی حس می کنه زندونيش رو خيلی دوست داره . زمان حکم صادره برای زندونی داره تموم می شه ، اما دنبال يه بهانه خوب می گردم که دوباره گير بندازمش ... زندانی عزيزم ممکنه زندانی عزيزم ممکنه بهانه دستم بدی ؟
زندانی عزيزم ممکنه بهانه دستم بدی ؟
زندانی عزيزم ممکنه بهانه دستم بدی ؟

داره بارون مياد کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاش پيشم بودی

زماني که يقينم را باختم ... زماني که شک را شناختم ... احساسي داشتم که ابتدا نميشناختمش ... حال ميدانم که تنهايي نام دارد ... تنهايي ِ موجودي که درگير مساله اي طبيعي به نام زندگي ميباشد ... آن زمان تکيه گاه ها يکي پس از ديگري خراب ميشد و من روز به روز متزلزل تر ... زماني رسيد که ديگر هر چه گشتم تکيه گاهي نيافتم ... هراسان به دنبال تکيه گاه هايي جديد گشتم اما شک آنچنان بر من چيره شده بود ديگر نميتوانستم انتخابي کنم ... در خلاء رها شده بودم ... خدا را ميديدم که آن بالا قهقه اي مستانه سر داده بود ... قهقه اي که عذابم ميداد و خود را ميديدم که سرگردان در زمين ميچرخم ... زندگي در خلاء دشوار بود ... زمان ميگذشت و من ، وانهاده در چنگال زندگي دست و پا ميزدم ... تعاريف محاصره ام کرده بودند ... تعاريفي که ادعا داشتند چون سدي محکم اند .... اما با تلنگري خراب ميشدند ... داشتم زيرشان غرق ميشدم ... اما دستي آمد ... از غيب نبود چرا که در غيب خدا همچنان قهقه اي مهيب سر ميداد ... دستي بود که به خلاء معنا بخشيد ... خلاء زندگيم را رنگي آبي زد ... تجربه اي که زندگي در هيچ را به من آموخت ...
حال اينجا روي هيچ نشسته ام ... همچنان تنها و وانهاده ... اما ديگر صداي قهقه اي که از عالم غيب مي آيد عذابم نميدهد ... با عشق به صداي تق تق ِ کيبردم گوش ميدهم و ميخندم ... در صداي خنده ام صداي قهقه ها و تعاريف همه رنگ ميبازد ... تنها وجودي ميماند که * محکوم به زندگي ست * ...


عـــــــــــــــــــــــــــــــشق تـــــــــــــــــــــــــــــو اميــــــــــــــــــــــــد زندگــــــــــــــــــــــيه منــــــــــه ... 

 


 
 
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٥  

ن

می خواستم اندوهگينت کنم دوست من
نمی خواستم اشک به چشمانت بياورم دوست من
نمی خواستم با لبخند بيايی و بی لبخند بروی دوست من


آنچه گفتم از غم نبود _ هر چند غم حقيقتی است انکار ناپذير، اما همان حضور گاه و بی گاهش بس است برای اثبات بودنش، ديگر نيازی به مرثيه سرايی ما نيست. اگر از خاطره شدن گفتم در فکرم همه روشنی بود. مگر نه اينکه هر حادثه وقتی که رفت خاطره می شود و خاصيت طبيعت اين است.


هر زندگی در هر لحظه فقط گنجايش يک حادثه را دارد و آن حادثه " اکنون " است. ما بقی يا خاطره است، يا آينده و اين هيچ غم انگيز نيست. ياد سفر، خود سفر است. چه غمی دارد گل سفر را لابلای صفحات تقويم چسباندن و به گاه بی سفری بوئيدنش؟


هر چند همواره بی غم بودن * عيب بزرگی است که دور از ما باد * همان گونه که همواره در غم بودن، اما نخواستم سخنم بوی غم داشته باشد که رسالت ما نيست در اين يادداشت های صميمانه بذر غم پراکندن

 

 


 
 
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٥  



خدا را دیدم و لحظه ای گذارا به او نگاه کردم اری من خود را در یک شب بارانی در اسمان کویر دیدم من خدا را دیدم سبک شدم پاک شدم و لحظه ای که به زمین قدم گذاشتم انسان شدم....من خدا را دیده بودم و چه قدر ارام بودم.....
باران امد و به دنبالش روشنی و ارامش افریده شد و مسافر به انتها رسید و از ان انتها وارد جاده زندگی شد و مسافر یاد گرفت که دوست داشته باشد و ببیند و بشنود و احساس کند مسافر رفت و رفت و زندگی کرد .....
و امروز روزها از ان روز میگذرد مسافران زیادی امدن و رفتند مرگ پایان کبوتر نیست
زندگی به من یاد داد که بمانم و بتوانم
تنهایی را با نگاه مسافری دیگر از من گرفت
و این زمان زندگی من و توست که روزی می ایستد و من و تو را به جاده ای دیگر می برد چه قدر اماده ایم؟
برای طی یک جاده دیگر چه قدر اماده ایم؟

مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ پایان کبوتر نیست

در پیش چشم دنیا
دوران عمر ما
یک قطره در برابر اقیانوس

در چشمهای ان همه خورشید کهکشان
عمر جهانیان کم سوتر از حقارت یک فانوس
افسوس!

خدایا به رحمت بارون به روشنایی مهتاب و غزل سرایی بلبل
خدایا به حرمت گریه های شبونه ماه به شیرینی لبخند های ستاره
قسمت میدم...که همیشه و همه جا باهامون بمونی......


کجا دنبال مفهموی برای عشق می گردی

که من اين واژه را تا صبح معنا ميکنم هر شب


من اینجام اما دیگه تنها نیستم من با توام ......
با تو و دستهای گرمت با حضورت با وجودت .....
اول فاتحه بخونیم به یاد همه اونهایی که رفتن.....
بعد واسه هم دعا کنيم.....
التماس دعا