جایی که قایم شده ام را ناشیانه انتخاب کرده ام! آدمها مرا می بینند و با کمال بدجنسی ساک ساک نمی کنند.
تنهایی رنگ پشت پلک بسته است یا شاید خطوط نادیده روی دیوار!
تنهایی ترسناک..... عذاب آور و مرگبار نیست! تنهایی فقط کمی عجیب است!
تنهایی گریه اشباح سرگردان پشت شیشه های شب ...نعره خواننده بد صدا...شعر بی وزن شاعر مست....حرف بی ربط فیلسوف خرفت است!
تنهایی دفتر خاطرات خیالات است و شمع کم سوی زنده نما!
تنهایی حسرت باران های نیامده است و عذاب باران های بی وقت!
گفته باشم اما !؟؟!!!
که من تنهایی ام را به هیچ دروغی نمی فروشم!
حالا تو!
ابر دامن پوش من،
خواستي بيا و پازل شهر را ناقص کن و روياي من را کامل!
نخواستي، بمان ... کجاي نمي دانم کجاي.
ابر دامن پوش من، حالا که دير کرده اي، حالا که ديگر حساب شب هاي بي تو دارد زياد ميشود و روزهاي بي تو، از دستم در رفته، اين روزها که بي گيسوانت سرم را روي هر نيمکت سرد بي خاطره، به خواب مي زنم، حالا که شمايل سايه ي قامتم، شبيه تنهايي است، برايت مي نويسم از شعر! شعور! شاعر!عشق!از خودت!خودت
که از اولي و دومي تهي ام و سومي را کاش بودم. که نيستم. هيچ وقت هم نبوده ام.
برايت مي نويسم از روزان و شبان بي تو بودنم. اصلا به گمانم گناه از من بود که تو را به سان ابري دامن پوش ديدم و تابستان بود و همين شد که بخار شدي و من ماندم و انتظار آمدنت. همين شد که رد پاي هر کو بوي نم مي داد و ذره اي هواي باريدن داشت را گرفتم و رفتم و جز مانداب و پس آب و مرداب نصيبم نشد که نشد. به گمانم سياه گيسو بودي و رويا بود و من گنگ، که نديدمت، خوب نديدمت!
ابر، دامن، چشم های سياه تو و غوغاي طوفان سان دلشوره ساز من. اين من بي تو! مردان قبيله ام به تاخت دشت خيال آباد کجايم را در نورديدند و زنان قبيله هلهله سر دادند و من به خيال تجسم رويايم و به طمع شهد آمدنت از چله به در شدم! نه تو بودي و نه هيچ لکه ابري حتي به آسمان. دامن پوش هم که بود، با هر اندک نسيم پاييزي دامن به باد مي سپرد و تن به نمايش چشم هاي نه اين جايي. چشم هايم نيز که تر شد، نه اندوه تکان بود و نه حسرت سوزان، که آسمان باريد.
اين شد که دلهره های هزار ساله در من جان گرفتند و پيچک ها تا دور ترين موي رگ هاي خاطره ام ساقه دواندند. دلهره دريغ، پيچک هاي اندوه. وجوانهای هاي بلند بالا در قاب پنجره بي باد، بي رقص، بي رمق، ايستادند پا به پاي من. ديگر کوچيدنم گرفته بود. راهي شدم به نا کجاابادی ديگر. پي آن عطر هوش ربا که به رويا ديده بودم. آمدم اين جا که انگار ته گودال ترين حفره هاست .
کارم شد زار زدن در کوچه هاي بي کاه و گل، پي آن چه دل مي کشاندم. از بام تا شامم خيابانهای اين شهرلعنتی بود و مردمان را سکه ها به ته جيب چسبيده و گاه چيزي در کاسه ی دلم جرنگ مي کرد.
پول ها را نان مي خريدم و شراب و کتاب و گل!
تا شب به نيمه مي رسيد، نان را خورده بودم و با شراب تن شسته بودم و گل را دسته دسته خشک ميکردم و کتاب را خوانده بودم. پاييز بود .زمستان آمد کوچيدنم گرفته باران ...اما به کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شب هاي تار که سوز عاشق کش وزيدن مي گرفت، کتاب را ورق ورق مي سوزاندم و کلمه ها اميدم بود براي زنده ماندن. که باز فردايش بدوم پي زندگاني.
روزها کودکانه حسرتم در پي... و شب ها غربت زانو در بغل گرفتن!
حالا دارم اين گوشه برات زار می زنم بارانم ...
و گذشت زندگی ام بی تـــــــــــــــــو
تو انكار کن، هر نقطه چين قهوه اي يک عمر. هفت بار زيستن بي تو. شقيقه هايم با برف چهارم به سپيدي نشست و با خزان هفتم، تمام آن خرمن گندم گون با برگ هاي هفت رنگ، ريخت و با باد رفت.
حالا من تکه اي از شهربودم که چشم راه گذران نمي ديدش، راه گذران که سهل است مرا ديگر حتی پدرم هم نمی بيند . من قطعه اي بد شکلم باران، که با حضورم پازل هزار تکه ی زندگيشان را ناقص کردم.من همه جا اضافه ام باران...اضافه
حالا، من سر چهار راهي خاکستري و پر کاج، کنار کافه اي با شيشه هاي بزرگ که کاسه های گلی وکوزه های سفالی بر سر درش چسبانده وحرفهای قشنگ و خوش رنگ به مردمان پيشکش مي کند، ايستاده ام و ساز مي زنم و مي رقصم و مي خندم و مي گريم
باور نمی کنی؟! نه؟..عزيزم! قربونت برم! ديوونه! ...! روزی صد بارم تو گوشت داد بزنم انگار نمی خوای بفهمی..نمی خوای باور کنی..نه؟ آدما فرق دارن با هم..آره! همشون گوش دارن، لب دارن، دست دارن..ولی تو اون کاسه سرشون، زير پوستشون، توی توی توشون به تعداد تک تکِ زاده شده ها .. نه، نـــــه! بيشتر، چرا می خوام اينو تو مخت فرو کني؟ که شوکه نشی از حرفا و رفتارا. کی فکرشو می کرد اتفاق به اين سادگی اينجوری سرتو به دوران بندازه، اينجوری قلبتو فشار بده، اينجوری اعصابتو تکون تکون بده..اشکتو اينجوری دربياره. ولی خودمونيم..موندم چطوری تونستی با اون بغض وحشتناک به تيکه پروندنات و بی تفاوت نمايوندنات و آرامش دادنات ادامه بدی..اشکالی نداره! می دونم گرفتار بودی! می دونم قصد و غرضی نداشتی!..خيلی وحشتناکه آدم خودش خرد و خاکشير باشه، اونوقت مجبور باشه يکی ديگه رو آروم کنه