"... برف نگرانم نمی کند.
حصار یخ
رنجم نمی دهد
زیرا پایداری میکنم
گاهی با شعر و
گاهی با عشق
که برای گرم شدن
وسیله ای نیست
جز آنکه
دوستت بدارم
یا برایت
عاشقانه بسرایم."
سلام : باران
عاشقانه ترین کلمات ، کلماتی نیستند که برای شنونده ای خاص ، در زمانی خاص نوشته می شوند . عاشقانه ترین کلمات کلماتی اند که بی مقصد ، بی انتظاری خاص چون نسیم در یک لحظه ..... در یک لحظه عادی .... در چشمانمان ..... در نوک انگشتانمان ..... در لبانمان ....جاری می شوند .....
واقعه دیروز تو تمام وجود مرا از هم پاشید ...
تمام وجود ،
جز قلبم را ....
قلبی که تو ساختی ..... قلبی که تو هنوز می سازی ...
من تو را با کسی بزرگتر از تو اشتباه گرفته بودم ... نه . شاید اشتباه میکنم ... نمیدانم ..... !!
خجالت کشیدم از خودم ، برای اولین بار بود تو این ده روز ، که من گریه نمی کردم ... آرومم کرد برای این که تو بتونی به زندگی عادی برگردی ... باید برگردم به زندگی عادی ... باید .
الان ... شاید قابلیت پذیرفتن خیلی چیزهارو دارم ..... قابلیت بخشیدن خیلی چیزارو
اما دیگه چیزی برای بخشش ندارم . خیلی از چیزهایی رو که داشتم خیلی ساده از بین رفت .
مثل خودم . تنها دارایم دلم بود اونم که دست تو مونده...دیگه مسکینم...خلاص
اگه دارم می نویسم . اگه دارم نفس می کشم . اگه ساکتم و ناله نمی کنم . به این دلیل نیست که روزها ...گذشت روزها خیلی راحت همه چیز رو می تونه از یادم ببره که این طور نیست .... میدونی که نیست .
نمی دونم چی بود که پرم کرد ... چی بود که پر شد تو تموم وجودم که خالی بود ...از تو ... از دوست داشتن تو همراه مقادیر بی شماری خودخواهی ........ وجودم که پر بود از درد و کینه نسبت به کسی که یک روز ...... نمی دونم . ولی پر شد ...پر شد از محبت ...از محبت خالص .... از بی نیازی از محبت تو ...از آموختن این که دوست داشتن یعنی دوست داشته باشی و هیچ نخواهی ... دوست داشتن یعنی ایثار .....و ایثار یعنی دادن همه چیز و گرفتن هیچ چیز .....
فکر می کنم تو این چند وقت بزرگ شدم ..... بزرگ .... یک جوری خدا خلاصم کرد .... راحت .... راحت شدم از درد .
و نه ، از محبت تو .
عاشق شدن چیز ساده ایست . آن قدر که تمامی پسران میان کودکی و جوانی قدرت امتحانش را داشته باشند .
مهم ، عاشق ماندن است : بی انتها و بی زوال ، تا ابد ، دوست داشتن ...
من دچار دوست داشتن شدم ...می فهمی ؟.....کاملا شخصی ....کاملا تکی ...
دوست داشتن
میخوام تند تند بنویسم مثل اعترافاتی که آدم گوشه یه دفترچه ممنوع می نویسه و پاکش می کنه ..منم شاید پاکش کنم..امروز دارم یه نگاه میندازم به همه زندگیم...
چیزهایی که می خواستم و چیزهایی که دارم ...عشقی که از در ودیوار روحم بالا می رفت ..عشقی که اغلب لب پر می زند و سرریز میشود..به سمت بچه ها ی کوچیک و پرنده ها و حیوونها و گل و بوته ها ...میتونست یه آدم مخاطب اینهمه اشتیاق باشد و همیشه ترسیدم از اینکه زره را از تن دربیاورم ...الان عاشقی را فراموش کردم..شیوه عاشقی کردن رو دوست دارم