ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.

درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده

من ریشه های ترا دریافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بودند

دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

 

 

 

 


 
یه داستان عشقی غم انگیز
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

شب عروسیه، آخره شبه، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه ولی هر چی منتظر شدند برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سراسیمه پشت در راه میره و داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم، دخترم، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه و میروند داخل اتاق. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده، ولی روی لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

 

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

 

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

 

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو، تو قلب منه نه توی چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو، دستای یخ زده ی غریبه ای تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام

 

پدر مریم نامه تو دستشه، کمرش شکست، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم برای همیشه بسته شده بود.

حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند

 

 


 
 
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

بیهوده داریم سایه بازی می کنیم

همیشه شروع نشان از خواستن نیست !

ازالفبای درس تا دل دل کردن  یک واژه

شاید  ، از همین دوستت دارم های معمولی

و نا گهان تو می روی

و ناگهان انتظار

تا تلنگری  ،  تا معجزه ایی

 تا شاید هم خداوندی

آنقدر ها هم که فکر می کنی رویایی نیست !!!!


 
 
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

 

 به طرز وحشتناکی داغونم


 
 
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

 

یکی هســــــــــــت

تو قلبـــــــــــــــم

که هر شب واسه اون مینویسم و اون خوابه

 

                نمیخـــــــــــــوام

                                     بدونــــــــــــــه

 واسه اونه که قلب من اینهمه بی تابه

 

           یه کاغذ

                              یه خودکار

         دوباره شده همدم این دل دیوونه

 

             یه نامه

                           که خیسه

                                     پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه

 

                                                یه روز همینجا

                             توی اتاقم

                                    یه دفه گفت داره میــــــــــره

 

         چیزی نگفتم

                           آخه نخواستم

                                           دلشو غصه بگیــــــــــــــره

 

             گریه می کردم

                               در رو  که می بست

                                  میدونستم که میــــــــــــــــمیرم

 

       اون عزیزم بود

                 نمیتونسم

                              جلوی راهشو بگــــــــیرم

 

          میترسم

                          یه روزی

  برسه که اونو نبینم بمیرم تنها

 

       خدایا

                              کمک کن

                  نمیخوام بدونه دارم جون میکنم اینجا

 

                                              سکوتِ                                           

                          اتاق رو

              داره میشکنه تیک تاک ساعتِ رو دیوار

 

                                                            دوباره

       نمیخوام

                   بشه باور من که دیگه  نمیاد انگار

 


 
 
ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

 

... ساعت 12 بود  ... چه حرفهایی بهم زدیم .. !!.  اول خیلی خوب شروع شد . حس جدیدی رو تجربه میکردم .

خیلی شیرین بود . حس بدست آوردن چیزی که آرزوشو داری . چیزی که برای داشتنش ، شب و روز به خدا التماسشو کردی ...

 

یه دفه ساکت شدم .

میگی چرا ساکتی ... ؟!!

-         دارم .... پاک میکنم !

باورم نمیشه تو گریه کنی  ...

-         تو چی رو باور کردی ... ول کن ... ادامه ندیم

 

 

یه حس بد . یه اضطراب گنگ و مسخره همه وجودمو گرفت

 

.... یه آهنگ گوش میدم که کل تلخی گذشته رو به یادم آورده

 

... دیگه ساکت میشم... هیچی نمیگم  ......

 

 

رضا صادقی گوش میدم  .

 

"" من همونیم که بودم . تو داری عوض میشی .. ""

 

 

حالا  قمیشی ...

 

"" ... یاد من نبودی اما ، من به یاد تو شکستم ...

 

اگه باشی با نگاهت میشه از حادثه رد شد... 

 

  ... تا ابد تا ته دنیا ، تا همیشه یاد من باش ... ""

 

 

یادته !!! شعراش رو مینوشتم و برات میفرستادم ...

 

 

لعنت یه این خاطرات ...

 


 
چرا کسی نیست برای تقسیم غربت این شبها !!!
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

من کجا میرم ؟ با کی میرم ؟ کی میرم ؟ کی میام ؟ اصلا چرا دارم میرم ؟ !!! دیگه این سوالها رو نپرس .

دلم میگه نکنه دیگه برنگردم ! میترسم گم بشم . میترسم گولم بزنن . از وقتی نیستی زود گول میخورم ... نکنه این بار هم ....

صدای کلاغ میاد با یه موتور که داره از کوچه رد میشه ..

اسم این خواننده رو بلد نیستم  اما داره چرت میگه ...

راستی بارون میاد ، 20 تیر داره بارون میاد

 .

 .

 .

دلم تنگه ...چرا ؟!!

 دنبال یه گوشه خلوتم واسه کزکردن

       تو گوشه نداری !!!

من خسته و غمگینم .از کی و از چی اصلا مهم نیست .

 .

.

 دیگه بارون نمیاد .... نه من .... نه ابر


 
به یاد گذشته
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

 

"... برف نگرانم نمی کند.
حصار یخ
رنجم نمی دهد
زیرا پایداری میکنم
گاهی با شعر و
گاهی با عشق
که برای گرم شدن
وسیله ای نیست
جز آنکه
دوستت بدارم
یا برایت
عاشقانه بسرایم."

 

سلام : باران

عاشقانه ترین کلمات ، کلماتی نیستند که برای شنونده ای خاص ، در زمانی خاص نوشته می شوند . عاشقانه ترین کلمات کلماتی اند که بی مقصد ، بی انتظاری خاص  چون نسیم در یک لحظه ..... در یک لحظه عادی .... در چشمانمان ..... در نوک انگشتانمان ..... در لبانمان ....جاری می شوند .....

واقعه دیروز تو تمام وجود مرا از هم پاشید ...

تمام وجود ،

 جز قلبم را .... 

قلبی که تو ساختی ..... قلبی که تو هنوز می سازی ...

 

 

 

من تو را با کسی بزرگتر از تو اشتباه گرفته بودم ... نه . شاید اشتباه میکنم  ... نمیدانم ..... !!

 

 

خجالت کشیدم از خودم ، برای اولین بار بود تو این ده روز  ، که  من  گریه نمی کردم ... آرومم کرد برای این که تو بتونی به زندگی عادی برگردی ... باید برگردم به زندگی عادی ... باید . 

الان ... شاید قابلیت پذیرفتن خیلی چیزهارو دارم .....  قابلیت بخشیدن خیلی چیزارو

اما  دیگه چیزی برای بخشش ندارم .  خیلی از چیزهایی رو که داشتم  خیلی ساده  از بین رفت .

مثل خودم . تنها دارایم دلم بود اونم که دست تو مونده...دیگه مسکینم...خلاص

 

اگه  دارم می نویسم . اگه دارم نفس می کشم . اگه ساکتم و ناله نمی کنم . به این دلیل نیست که  روزها  ...گذشت روزها خیلی راحت همه چیز رو می تونه از یادم ببره که این طور نیست .... میدونی که نیست .

نمی دونم چی بود که پرم  کرد ... چی بود که پر شد تو تموم  وجودم  که خالی بود ...از تو ... از دوست داشتن تو  همراه  مقادیر بی شماری خودخواهی ........ وجودم  که  پر بود از درد  و کینه نسبت به کسی  که یک روز ......  نمی دونم . ولی پر شد ...پر شد از محبت ...از محبت خالص ....  از بی نیازی  از محبت تو ...از آموختن این که دوست داشتن یعنی دوست داشته باشی و هیچ نخواهی ... دوست داشتن یعنی ایثار .....و ایثار یعنی دادن همه چیز و گرفتن هیچ چیز .....

فکر می کنم تو این چند وقت بزرگ شدم ..... بزرگ ....  یک جوری خدا خلاصم کرد .... راحت .... راحت شدم  از درد  .

و نه ، از محبت تو . 

 

عاشق شدن چیز ساده ایست . آن قدر که تمامی پسران میان کودکی و جوانی قدرت امتحانش را داشته باشند .

 مهم ، عاشق ماندن است :  بی انتها  و بی زوال ، تا ابد ، دوست داشتن ...

من دچار دوست داشتن شدم ...می فهمی ؟.....کاملا شخصی ....کاملا تکی ...

دوست داشتن

 

میخوام تند تند بنویسم مثل اعترافاتی که آدم گوشه یه دفترچه ممنوع می نویسه و پاکش می کنه ..منم شاید پاکش کنم..امروز دارم یه نگاه میندازم به همه زندگیم...
چیزهایی که می خواستم و چیزهایی که دارم ...عشقی که از در ودیوار روحم بالا می رفت ..عشقی که اغلب لب پر می زند و سرریز میشود..به سمت بچه ها ی کوچیک و پرنده ها و حیوونها و گل و بوته ها ...میتونست یه آدم مخاطب اینهمه اشتیاق باشد و همیشه ترسیدم از اینکه زره را از تن دربیاورم ...الان عاشقی را فراموش کردم..شیوه عاشقی کردن رو دوست دارم

 


 
 
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

من انعکاس شمشیرت را در مرداب روبرو می‌دیدم،

وباز دست از دوستی نمی‌کشیدم....

 

کوله‌پشتی‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت که دنبال خدا بگردد؛ و گفت

تا کوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.

نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود.

مسافر با خنده‌ای رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زیر لب گفت: ولی تلخ‌تر آن است که بروی و بی ‌رهاورد برگردی. کاش می‌دانستی آن‌ چه در جست‌وجوی آنی، همین جاست.

مسافر رفت و گفت: یک درخت از راه چه می‌داند، پاهایش در گل است. او هیچ‌گاه لذت جست‌وجو را نخواهد یافت.

و نشنید که درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام و سفرم را کسی نخواهد دید. جز آن که باید.

مسافر رفت و کوله‌اش سنگین بود.

هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم کرده بود. به ابتدای جاده رسید. جاده‌ای که روزی از آن آغاز کرده بود.

درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده بود. زیر سایه‌اش نشست تا لختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را می‌شناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در کوله‌ات چه داری، مرا هم مهمان کن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام خالی است و هیچ چیز ندارم.

درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری. اما آن روز که می‌رفتی، در کوله‌ات همه چیز داشتی، غرور کمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در کوله‌ات جا برای خدا هست. و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت. دست‌های مسافر از اشراق پر شد و چشم‌هایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفته این همه یافتی!

درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم. و نوردیدن خود، دشوارتر از نوردیدن جاده‌هاست

زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم

زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم

زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم

 

 


 
 
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

 

روزی که برگردی دگر


از من نمی بینی اثر

 

 

.

.

.

روزی که برگردی دگر


از من نمی بینی اثر

 


 
 
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

 

آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند… آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند…  یادت هست خدا ؟ میخواستم از آن شما باشم… خودتان نخواستیدم… خودتان نپذیرفتید این پرگناه را -ولی- مشتاقم به شما هنوز

و لضاااااااااااااالین……. شده امکشش که نبود از آن سوز کوشش چه سود…
هی… به حرمت خلوت بارانی آن روزها… اشفع لنا …
«الهی این چیست که با دوستان خود کرده‌ای…
که هر که ایشان را جست
تو را یافت
و تا تو را ندید
ایشان را نشناخت…
 می‌گما :باران جونم
چی می‌شد تو رو دید و هوس نوشتن نکرد ؟! نمی‌نویسی ولی درمن هزار ستاره خاموش و منور می‌کنی و اونوقت من می‌مونم و از تو نوشتن . همیشه برام سخت‌ترین حالت از تو نوشتن بوده . سبزی سخاوت ِ دستات ، من و حرفام و دشوار می‌کنه . و من می‌شم عنصر دشوار ِ زندگی . چقدر خوبه که هروقت بغض دارم چیزی برام نداری جز آینه تمام نمای صبوری ِنگاهت . هرچی که عاشقونه دارم همشون مال تو بوده ولی یه جائیش همیشه می‌لنگیده و به من تلنگر می‌زنه که از تو گفتن ، از من چیزی نمی‌سازه که به خودم ببالم . آخه مگه می‌شه قیمت ِ گذشت ِ تو رو نوشت و تصویرش کرد ؟

می‌گما ؛

نکنه یه وقت گم بشی و من بمونم و تمام ِ معادله‌های حل نشده ؟ مبادا غم بخوری ؟ من خوبم ... خوب ِ خوب ...
 من خود آتشی که مرا داده رنگ فنا می‌شناسممن خود شیوه نگه چشم مست تو را می‌شناسممن تشنه تودل ــــــ نه ٫ که    نفس ـ تنگ    تو 

 


 
 
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

 

چطوری تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــو؟؟؟

يادم ميآيد کوچک که بودم، پدرم ميگفت: به اين اميد زنده ام که مرگ ...را ببينم و آنروز را به شادی بگذرانم. در انديشهُ کوچک من اينهمه نفرت نميگنجيد. با خود ميگفتم: چگونه ميشود از کسی اينقدر متنفر بود که روز مرگش بتوانی برقصی. تازه، از کجا معلوم که تو آنروز زنده باشی ؟



با کدامين آوا بگريم؟

با کدامين دوست بگويم؟

در کدامين آغوش بيارامم؟

به کدامين خانه بروم؟

کدامين عشق را باور کنم؟

اکنون که اينگونه سرد در هر سو گرما را جستجو مي کنم...




ديگه اسم تو رو هي زمزمه کردن...

واسه من نه تو ميشه...
نه فرقي داره...



وقتی که من تو رو دارم خواب توی چشمام نمياد

چشام به جز ديدن تو ديدن رويا نمی خواد

زندگی با هر چی بدی می خواد بياد به جنگ من

پيروز ميشی بر زندگی برای اسطوره شدن

مهم اينه که با هميم هر جا باشم هر جا باشی !

حتی اگه من اينجا و تو اون سر دنيا باشی


 
 
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

تولـــــــــدم مـبـــــــــــارک

..... و فکر  کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک

دچار آبی دریای بیکران باشد ....

ديروز


 

ما زندگی را


 

به بازی گرفتبم


 

امروز او

ما را...

 

مرگ؟!
می پرسی که چيست؟

خيلی ساده است

چشم هايت را ببند
اکنون من مرده ام

 

 

 

آن شب که خواب ديدم،در آسمان نبودم
اما سرود هستی با مستی ام سرودم
فارغ ز هر کشاکش در ورطه ای جنون خيز
آهوی وحشی دل با صد کلک ربودم
من بوی پاکت ای گل با صد سلاله دارم
پاکی نشانهء توست من خود بر این شهودم
سرخی دلربایت بر خاک لاله دیدم
دیوانه خو جهیدم بر پرچم وجودم
من سایه ام ولیکن سرما به کار من نیست
مست از وجود نابت تا عشق پرکشیدم
بی قصه گو بگویم اسرارمستی ام را
آن شب به بعد من هم، دیوانهء تو بودم

 

 


 
قديمی
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ دی ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

گاهي به باران حسودي مي كنم


كه بي پروا
با آغوش گونه هايت عشقبازي مي كند...

چقدر دوست داشتم تمام دلتنگيهاي اين روزها را با کسي تقسيم مي کردم، و يا کسي بود براي گوش دادن و درد دل کردن، بماند که آنقدر فاصله زياد شده که هر چي صدا ميزنم گويا صدايم را نه تو مي شنوي و نه هيچ کس ديگر

...!

هر کس روزنه اي است به سوي خداوند، اگر اندوه ناک شود، اگر به شدت اندوه ناک شود

البته خدا هم به حال اهل ايمان داناست و هم از درون منافقان آگاه است

اتاق تنهايي من غار كوچكي ست


كه پنجره ي آن، تا انتهاي بهشت باز مي شود
چشمه اي از نور ايمان در عمق وجودش جريان دارد
و من، در كنار اين چشمه و پنجره،‌آواز مي خوانم
من، با آب چشمه وضو مي گيرم، و در انتهاي غار نماز عشق ميخوانم
و در تمام درونم باوريست از مهرباني تو و بزرگي تو
كه هر روز انگشتان خسته ي مرا
كه به سوي تو بلند مي شود محكمتر مي كشد
تا حتي بادهاي سرگردان هم نتواند
اميد را در لابه لاي واژه هاي مبهم انگشتانم دور كنند ...

وقتي در شب راه ميرفتم


و در جستجوي پناهگاه گرمي بودم
از كنارم گذشت..

گفتم

:
"هي نگاه كن! روي مژه هايت دانه هاي برف ريخته است
"
و او گفت
:
"اين برف نيست، پرهاي بالشي است كه خدا در آسمان تكانده است
..."
تا برفي را فوت كند

و ما هر دو خنديديم
...
كتاب خوندن ديگه شده جزء‌ واجبات زندگيم،‌ اگه يه شب نخونم يه حس كمبود توي وجودم پيدا ميشه، الان هم دارم كتاب ترلان – فريبا وفي رو ميخونم گرچه قبلا كتاب پرنده من رو از اين خانم خوندم، قلم توانايي دارن توي به تصوير كشيدن كلمات و واژه ها، از اون قلمهاي كه من خوشم مياد
.
بعد به چشمانش نگاه كردم

و ديدم كه چشمانش، گرمترين پناهگاه جهان است....

فعلا دارم

"با دل خونین، لب خندان" میارم "همچو جام"!... اما خدا رحم کنه به اون وقتی که آیم "چو چنگ اندر خروش"!!

ظاهرم نشون نمی ده، خوب

... نمی دونم! می خندم الکی! 

...

داشتم می نوشتم "تو هم"، بعد متوجه شدم که "تو هم" رو می شه "توهّم" هم خوند... پس، تو هم تبدیل می شی به توهّم!!!

فکر می کردم خوب شده،

فکر می کردم یادم رفته،

فکر می کردم تموم شد و رفت

...

حالا می فهمم که اشتباه بود

.

بعضی زخما هیچ وقت خوب نمی شن، هیچ وقت

!

مزمن می شن، اما عادی نمی شن

...

نه عزیزم

!

وقتی بغض نذاره دیگه ادامه بدی،

وقتی مجبور شی بدو بدو بری تو دستشویی تا کسی اشکتو نبینه،

وقتی هزار بار توی یه دستشویی یک و نیم در دو متر دور خودت بچرخی و سرتو به دیوار تکیه بدی و شیر آب رو باز کنی تا صدای گریه ت بیرون نره،

وقتی فقط دلت بخواد یکی بغلت کنه و تا جایی که می تونه از اونجا دورت کنه،

این قدر دور که حتی تصویرش هم تو ذهنت نمونه،

وقتی صدات تو هر کلمه بلرزه و تو دلت هی به خودت بگی که

وقتی حس کنی همه ی قدرتت ته کشیده،

وقتی حس کنی داری فرو می ریزی، داری تموم می شی، داری له می شی،

می فهمی زخمی که خیال می کردی خوب شده، تازه سر باز کرده،

می فهمی که چیزی تو عمق جریان داشته که تو ندیدی،

می فهمی که

: "نه، الان گریه نکن لطفا!"،...

نه عزیزم

!

نه

!

دیگه خودمو گول نمی زنم،

هیچ وقت خوب نمی شم،

هیچ وقت عادت نمی کنم،

هیچ وقت یادم نمی ره،

هیچ وقت،

هیچ وقت

...

هفتم

. تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست!! 


 
از گذشته
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

شايد يک نگاه در برق چشمانت، يک بوسه بر سرخي لبانت، و يک دست در پريشاني گيسوانت.
و يا شايد هم يک هم‌آغوشي، هم‌آغوشي دو تن خيس از عرق عشق.
و يا شايد تماشاي يک رقص، تماشاي کرشمه، تماشاي ناز.
و يا شايد ترکيدن يک بغض نشکسته و ترنم يک شعر.
اما نه، هيچکدام، فقط تو!!!
تو، تو و فقط تو!!!

 
سلام، حال من خوب نيست، اما هميشه براي سلامتي شما شمع روشن مي‌كنم.

 

شتابم در نوشتن، جبران همه ننوشتن هاست. مثل گرگ گرسنه شده ام. تمام واژه هاي مغزي را بلعيدم، اما هنوز گرسنه ام. تو واژه نداري؟!
دلم بي قرار واژه هاي ناب است. دوست دارم بلغورشان كنم. همان كاري كه تو هميشه مي خواستي. نه!! هيچ كس را پيدا نمي كنم كه حرفهاي قشنگ بزند.
مي داني اين روزها سرودن و نوشتن ديگر ساده نيست. ديگر مثل گذشته نمي شود واژه ها را دنبال هم قطار كرد و از شوق آمدنت گفتن سخت شده است...
فقط تن ها منتظر يك دل است، ساكت!
راستي فكرش را بكن: اگر آدمها فقط مي نوشتند و كسي خواندن بلد نبود چه مي شد؟! واژه هاي بيچاره چه بي استفاده مي ماندند. اصلا مجالي براي خودنمايي نبود...
باز هم عاشق شده ام نه؟!

فكر مي كنم هزار سال است كه مرده ام. ديشب حافظ هم با من قهر بود. دلم خيلي گرفت. رفتم سراغ روزهاي از دست رفته. هر كاري كردم، برنگشتند. آنها هم قهر كرده اند با اين دل بي عشق.
امروز روي يك ديوار خواندم: "اميد رهايي نيست وقتي همه ديواريم..."
راستي تو كه با من قهر نيستي؟ تو كه مي داني من... بگذريم. تو با هيچ كس قهر نيستي، اين كه فراموش كرده است ماييم.
از بس نيشتر به جان خودم زدم، دلم براي تن هزار تكه ام مي سوزد. گاهي كه "آخ" مي گويم، صدايم را مي شنوم!
آره! حق داري... تقصير خودم است. فراموشخانه ام را بايد دور بياندازم. دلم مي خواهد ديگر مثل ديروزم نباشم. اما...
راست مي گويم. دروغ را دوست ندارم. يك خط سياه روي آن كشيدم كه با هيچ چيز پاك نمي شود. تنهايي! صداي تنهايي را مي شنوم. مثل جيرجيركي كه شب تا صبح با خودش حرف مي زند. ريشه هايم خشك شده اند. شاخه هايم لخت! باد كه مي آيد، تمام تنم مي لرزد. انگار كرم هاي بي انصاف تمام ساقه ها و برگهايم را خوردند!
مي داني با خود كه فكر مي كنم مي بينم اگر تو بودي...  .

 

امشب که به آسمان نگاه مي کردم نيافتمت  !
هرچه قدر هم که منتظر شدم نيامدي! نمي دانستم تو هم مثل من بد قول مي شوي!
گفتم بد قولي يادم آمد که به خودم قول داده بودم که گذشته هايم را فراموش کنم. نه که فراموش فراموش. بعضي هايشان را کمتر يادم بيايد.  
يک تکه از بحث امشب من  با ....

گفتم: مقصودم اين همه سال است. مقصودم مدت طولاني زن و بچه داشتن است. احساس تنهايي چيزي نيست كه به زن و بچه و زندگي ربط داشته باشد. مثل اين كه تو بگويي اگر به مجنون زن مي دادند مي نشست سر خانه و زندگيش و به دنبال ليلي بازي نمي رفت. اين طور نيست.
ليلي يك مفهوم مستقلي است كه فقط كساني مي توانند آن را بفهمند كه به درجات جنون نايل شده باشند.

 

  گفتن: كاش تاوان پيدا شدن ليلي فقط همين قدر خرابي و ويراني باشد. من كه تا پاي جان به تاوان ايستاده ام.

 

گفتم: هر راهي كه بگويي رفته ام. همه به عبث. از دكتر داخلي و خارجي بگير تا گياهي و شيميايي و از روانپزشك و روانشناس تا متخصص اعصاب و روان، اما هيچ كدام سر از اين درد بي درمان  عشق در نمي آورند.
مي گويم: كار نمي توانم بكنم، مي گويند، ورزش كن.
مي گويم: تحمل ديدن هيچ كس را ندارم. مي گويند: جوشانده بخور.
مي گويم: چشمه شعرم خشكيده است مي گويند: آزمايش خون بده.
مي گويم: انگيزه ادامه حيات ندارم، مي گويند قرص بخور.
مي گويم: "من به يك ليلي محتاجم" مي گويند: زن بگير.
گاهي وقتها با خودم فكر مي كنم كه كاش ليلي زن نبود تا عوام اين همه به اشتباه نمي افتادند.

  گفت: بالاخره مي خواهي چه كار كني؟ ادامه اين وضعيت هم كه دشوار است.
گفتم: دشوار؟! چيزي شبيه محال است.
و با بغضي نهفته در گلو تاكيد كرد:   من زندگي نمي كنم. فقط ظهور مرگ را لحظه مي شمرم چون منم عاشقم و سرگردون

 

در پيچ پيچ انديشه هاي نارسيده ام، دالان تنگ و تاريكي را مي جويم كه انتها ندارد؛ اما كورسويي از دور نگاهم را به خود مي خواند، و آن گاه من  نيستم كه تصميم مي گيرم؛ اوست كه تصميم مي گيرد. و او، تو، هستي و تو، او و من. ميان دو هيچ دور مي گردم. گاهي به تو دل مي بندم و گاهي از او مي رمم. دل بستن و رميدن به دست خودم نيست.


 
 

باران تو داري چه مي کني؟

رنگِ آبي را برداشته اي و هي روي صورت من آسمان مي کشي!

 

          بس است!

 

اين گونه آسماني شدن

                             نمي خواهم.

 

 

مي خواهي به شيوه ي زمينيان آسماني ام کني؟!


 
از گذشته
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

 

از ياد می رويم، اين سرنوشت ماست!

 

زندگي دکمه بازگشت ندارد. “ *
پس بيين چقدر وقت داري واسه اينکه دستهاي گرم همه آنهايي رو که دوستت دارن بفشاري يا صداي خنده هاشون رو بشنوي؟**

 

 

برای تو که می نویسم همه ی هیبتم ترانه است .
وقتی تو برام
تــرانـه می نویسی ،
فکر کن که من
چگونه
ســاکتم
 

 

 

یادت هست ...
دستخط هام را که می بردی ،
چشمم عقب سر به زیری چشمهات بود .
به عادت نگاه پائین تو بود که نگاهم به سمت انگشت اشاره ی دستم بود که چیزهائی روی دیوار دستخط می کرد که نمی شد فهمید و خواند .
و دلم پی حرفی تا دست و پا کند شایسته ی بدرقه ی چون توئی .
چیزی از رفتنت نرفته بود که من مانده بودم و یک اتاق دنگال بی حرفی ،
و انگاره ی صدائی شبیه آونگ ساعتی همیشه خوش وقت ...
که عقب ضربه های بی رحم اش ، با همان دست ِ به حیران مانده ی ساعتی پیش ،
روی خواب قالی زیر پاهام دستخط می کردم :
حیران می روی
حیران می آئی ...
حیران می روی
حیران می آئی ...
 

 

 

قدری هم عاشقانه بنویسم ...
که تنها تصور این که قرار است تا برای تو بنویسم
خودش شوری ست تا شوقی برانگیزد .
که تنها در آن وقت
من
به زندگی
نشسته ام .
...

پس عاشقانه می نویسم :
- می آئی ؟

 

 

 

شده تا حالا که حس کنی یه فرصت تازه بهت داده شده .
انگار که بخشیده شدی .
اون وقت ،
به صرافت بیفتی دستهات رو صلیب وار از ایستائی اندامت ، مایل به آسمون باز کنی
کبودی پای چشمهات نقش و نگار ِ روشنائی بگیره
کف پاهات روی معصومیت خاک نم کشیده تعبیر بشه
تا تو به سمت چهارسوق حضوری سپاس کنی
...

 

این همه سال
سراغ گرفتم ای دیریافته تو را
از قـُـرُق خودم تا حاشیه ی نشئگی سراب .
به ضیافت بی بهانه ام بیا امشب .
همه جمعند :
" روشنی ، من ، گل ، آب "
تاب که نه ، طاقت نیست
می روم تا آوردن ِ ...

كاش مي گفتي چيست
آن چه از چشم تو

...تا عمق وجودم جاري است

اگر كسی مرا خواست ،
بگویید رفته باران‌ها را
تماشا كند .
و اگر اصرار كرد ،
بگویید برای دیدن توفان‌ها
رفته است .
و اگر باز هم سماجت كرد ،
بگویید رفته است تا ديگر
باز نگردد .

 

 

 

 

 


 
از گذشته
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

من و تو
چه ساده دل بودم كه گمان مي كردم براي پريدن تنها عشق كافي است . اما نه . پرواز عشق نمي خواهد . بال و پر مي خواهد !

من اومدم اما ديگه چه فايده ؟ ... تو رفته اي با يه عالمه حرفاي نگفته ...

من اومدم ، بهت بگم ، ديوونه ... ديدم ديگه دير شدهو عقلي واست نمونده
من اومدم داد بزنم، بگم کجا ؟ ... من اومدم،مي دونستم بدون يک نگاه بهم مي گي حالا ديگه ؟

من اومدم نگات کنم، بهت بگم ديوونتم،عاشقتم ...
تو بهم پوزخند زدي ، گفتي حقا که هنوزم بچه اي ...

من مي خواستم گريه کنم ... بهم گفتي نمي خوام گريه هاتو نگاه کنم ...
من اومدم دستتو بگيرم بگم برام عزيزي.....ديدم تا منو ديدي راتو کشيدي رفتي
من راهمو کشيدم که برم، ... تو رفتي و من ديگه تو رو تو خواب نديدم ! ...


امشب
نفس هايم
را حبس مي کنم....
چون ذره ذره اش
بوي تو بود...
فردا
فردا
فردا
و فرداهايي ديگر
باز هم ياد تو
در ريه هايم خواهد ماند...
هر چند
من
آنقدر تحمل مي کنم
و نفس نمي کشم
تا
بميرم....


من هنوز هم هستم
و غمگين تر از
ديشب مي گريم

زود به زود دلم برات تنگ ميشه
وقتي با تو نيستم چه كنم ؟ .... توكل به خدا كن
وقتي دلم مي گيره ؟ .... دلتو ز غم رها كن
وقتي كه دلتنگ تو ام ؟ .... در دلت همراهيم كن

 

من عاشق از اول شروع كردنم.
عاشق اوضاع به هم ريخته و احتياج نقشه كشيدن و استارت دوباره
عاشق يهو از خواب پريدنم و براي تو گريه کردن
عاشق بيخيالي دريا وار كه زندگيمو تو خودش غرق كرده
عاشق وقتايي كه از بي دفاعي خودمو به بي خيالي ميزنم و دستي دستي اجازه ميدم درده اون زير ميرا واسه خودش بزرگتر و بزرگتر شه.
عاشق وقتايي كه تا دم نبودن ميرم و وقتي برميگردم زندگي و آدماشو تا بينهايت ميچشم و مزه مزه ميكنم
عاشق زندگي متفاوت و تقريبا هميشه پر دردسرم.
عاشق نزديك شدن به مـــــــــــــــــــــــرگ.
عاشق هر بار زمين خوردنم و تصميم به قوي و مطمئن تر پريدن بار بعد.
عاشق كلاف پر گره زندگيمم كه گاهي تا دم دورانداختنش رفتم اما دلم نيومده
دل اونايي رو كه آرزوشون بي گره ديدن كلافم بوده بشكنم. موندم . خواستم كه دونه دونه بازشون كنم.
عاشق اعجاز دستات ، راز نگات ، آرامش صدات.
عاشق شهوت دستام بره نواختن و كشيدن و خلق و نوازش كردن.
عاشق شهوت بازوام بره به آغوش كشيدن.
عاشق اشك كردن غصه هام رو شونه هاي سخاوتمندت.
عاشق تو بغل آروم گرفتن
عاشق غربت هميشگيمم.
عاشق غربت هميشگيمم..
عاشق غربت هميشگيمم.
عاشق غربت هميشگيمم.


 
 
ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

آنانكه خاك را به نظر كيميا كنند… آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند…

 

 

يادت هست خدا ؟ ميخواستم از آن شما باشم… خودتان نخواستيدم…

خودتان نپذيرفتيد اين پرگناه را -ولي- مشتاقم به شما هنوز

و لضاااااااااااااالين……. شده ام

كشش كه نبود از آن سوز كوشش چه سود…
هي… به حرمت خلوت باراني آن روزها… اشفع لنا …

«الهي اين چيست كه با دوستان خود كرده‌اي…
كه هر كه ايشان را جست
تو را يافت
و تا تو را نديد
ايشان را نشناخت…

 

می‌گما :باران جونم
چی می‌شد تو رو ديد و هوس نوشتن نکرد ؟! نمی‌نويسی ولی درمن هزار ستاره خاموش و منور می‌کنی و اونوقت من می‌مونم و از تو نوشتن . هميشه برام سخت‌ترين حالت از تو نوشتن بوده . سبزی سخاوت ِ دستات ، من و حرفام و دشوار می‌کنه . و من می‌شم عنصر دشوار ِ زندگی . چقدر خوبه که هروقت بغض دارم چيزی برام نداری جز آينه تمام نمای صبوری ِنگاهت . هرچي که عاشقونه دارم همشون مال تو بوده ولی يه جائيش هميشه می‌لنگيده و به من تلنگر می‌زنه که از تو گفتن ، از من چيزی نمی‌سازه که به خودم ببالم . آخه مگه می‌شه قيمت ِ گذشت ِ تو رو نوشت و تصويرش کرد ؟
می‌گما ؛
نکنه يه وقت گم بشی و من بمونم و تمام ِ معادله‌های حل نشده ؟ مبادا غم بخوری ؟ من خوبم ... خوب ِ خوب ...

 

من خود آتشی که مرا داده رنگ فنا می‌شناسم

من خود شيوه نگه چشم مست تو را می‌شناسم

من تشنه تو

دل ــــــ نه ٫ که    نفس ـ تنگ    تو


 
قديمی
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

چه بسیارند آنها که لحظه ای در آغوشم میکشند
و لحظه ای دگر طناب دار را به گردنم می آویزند.

هر شب ستاره ای دنباله دار
از میان خاطراتم
آنجا که افقهای ذهنمان خاکستری میشود
عبور می کند
و در آن دور دستهای حقیقت
...
..
تکه تکه میشود
نورانی ام می کند
محو میشود

 

به جای از صبح تا شب فلسفه بافی کردن
یه شب تا صبح وقت بذار
من تضمین میکنم چیزهای تازه کشف میکنی

 

 

یه سری حرفها باید بزنم
قورت میدم پایین
هضم میشه تو معده ام
بالا میارم
میریزم بیرون
میشه وبلاگ

ظاهرش خیلی کثیف و چندش آوره
اما قبول دارید خیلی زود هضم میشه ؟

 

من همون پسری ام که شبها از پنجره باهاش درد دل میکنید.

مشتی از الفاظ
بدون استحکام

مثل اینکه بخوای ادای یه زنجیرو در بیاری.
یا یه حلقه ی مارپیچ

متوجه میشی چقدر سنگینه
وقتی نمیتونی حرفتو جوری بزنی که بقیه خوششون میاد ؟
وقتی ظاهر سیاه میشه ! سیاه سیاه !
برای اینکه شفافیت باطن بیشتر بزنه تو چشم
.

......
....

وبلاگم یه تمنای روحانیه

تو قالب کاملا جسمانی

جواب سوالت رو گرفتی ؟


 
 
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

او به من نزديك شد.
خود را در چشمانش ديدم.
از من گذشت.
او خودش را در چشمانم نديد.
من دوستم را دوست داشتم.
او حالا از من دور شده است.
ديگر حرفي نيست.
شعر پايان مي‌يابد به همان نرمي كه آغاز شده است.
من دوستم را دوست داشتم.

مي‌نويسم تا كه بدوني
حالت غريبي بود. قدم زدن‌ها، شيدايي، نفس كشيدن‌ها، انتظار، انتظار، انتظار
خودم هم نمي‌فهمم.
يكي بود يكي نبود، غير از خداي مهربون هيچ‌كس نبود.
زير گنبد كبود يه ... بود. نمي‌دونم بودن يعني چي؟
قصه‌ي .... اصلا مهم نيست. مهم اينه كه كسي پيدا نمي‌كنه كه به سوالاتش جواب بده. مهم اينه كه همه‌ي باورهاش داره رنگ مي‌بازه. داره به آدم‌ها با ترديد نگاه مي‌كنه. و ....

درست يادم نيست اولين باری که مردم چند سالم بود. سالهاست جنازه‌ای بر دوش، کوچه‌های سرد بی‌کسی را دور می‌زنم.
آری من سالهاست که مرده‌ام، تنها کسی دیگر است در هیات من که لباسهایم را کهنه‌تر
می‌کند!


فقط بايد از ته دل صدات کنم، از ته قلب
اگه نا امید شدی بدون که بر میگرده
اگه غصه می خوری بدون که بر میگرده
اگه دلت میگیره بدون که بر میگرده
اگه شدی دیوونه بدون که بر میگرده
وقتی طاقت تمومه اون موقع بر میگرده
وقتی دلت میخونه اون موقع بر میگرده
همیشه پیداش میشه تو لحظه های اندوه
همونه که میمونه برای خنده ی روح
صداش بکن پیدا شه که غصه هات جدا شه
بشی فقط مال اون ، اون وقت برات خدا شه

باز هم ادامه ميدم چون اميدوارم که اين غول باز هم لباس فرشته ها رو تنش کنه و من هم با ساده لوحی فريبشو بخورم
باز هم ادامه ميدم چون اميدوارم که اين غول باز هم لباس فرشته ها رو تنش کنه و من هم با ساده لوحی فريبشو بخورم
باز هم ادامه ميدم چون اميدوارم که اين غول باز هم لباس فرشته ها رو تنش کنه و من هم با ساده لوحی فريبشو بخورم



 
← صفحه بعد